تبليغاتX
آوای دل
سه شنبه چهارم تیر 1387

م... مثل ماه

م... مثل مریم

م....... مثل مادر

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم

سادگی هاتو دوست دارم

خستگی هاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم

کاشکی می شد رو طاقچه ی دلت آیینه و شمعدون می شدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم

کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالایی لالایی لالا....

لالایی لالایی لالا....

بخواب که می خوام تو چشات ستاره هاتو بشمرم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه

باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه

              مادر  مادر  مادر

            

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:47  توسط دختر باران  | 

شنبه یازدهم خرداد 1387

امروز هم تولد خودم هست هم تولد وبلاگم

 

۱۳۶۶/۳/۱۱ تا ۱۱/۳/۱۳۸۷

بیست و یک سال از عمرم گذشت و تقریبا دوازده ساعته که پا به بیست و دومین سال از زندگیم گذاشتم. نمیدونم چرا این روزا هم سن و سال های خودمو که می بینم بیشترشون میگن: «ما از زندگیمون راضی نبودیم تا حالا، عمرمون تلف شده، ما تو این خراب شده نمی تونیم به هیچ جا برسیم» البته به نظر من حتما این حرفا مد روزه که.... و یه سری دیگه هم هستن که تریپ عارفانه شاعرانه بر می دارن، میگن: «ما هنوز به اون نقطه ی اوجی که می خواستیم نرسیدیم و فقط عمر به بطالت گذروندیم و... و... و...»

اما من هم بلند پروازم هم قانع(خودستایی نیستا!!! حقیقته) میتونم بگم هشتاد درصد از خودم و زندگیم در این بیست و یک سال راضی بودم و هستم. به چیزهایی که خواستم، یا رسیدم یا نرسیدم و همیشه شکرگذار رسیده ها و امیدوار و کوشا برای رسیدن به نرسیده ها هستم و خواهم بود. شما هم دعا کنید، نه فقط برای من برای همه ی جانشینان خدا بر زمین....

                            

۱۳۸۶/۳/۱۱

  این وبلاگ یا بهتر بگم ؛این سنگ صبور رو به عشق و امید یه فرشته که زیباترین هدیه ی خدا به من هست، آغاز کردم. چه روزها و شب هایی که سرمست و لبریز از عشق، از عشق نوشتم و چه شب هایی که در تنهایی و دور از عشقم از فراقش اشک ریختم و به دل منتظر خودم گفتم: تموم میشه این دوری ها و روزی میرسه که....

 

                           

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:0  توسط دختر باران  | 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

شیران قطبی نصف جهان را

فتح کردند

افشین خان همیشه دلشاد باشی که دلمونو

شاد کردی

قهرمانی بهترین هدیه به دلهای عاشق ما هواداران

و حق مسلم

پرسپولیس

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:19  توسط دختر باران  | 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار

خوی بد کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار

بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب

با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار

بی تو کژ خویم ملولم هر چه گویم کژ شود

من خجل از عقل و عقل از روی خوبت شرمسار

آب بد را چیست درمان؟باز در جیحون شدن

خوی بد را چیست درمان؟باز دیدن روی یار

چشم خود ای دل زدلبر تا توانی برمگیر

گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:50  توسط دختر باران  | 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
                                         

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط دختر باران  | 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

عید باستانی نوروز این تکرار همیشه دلنشین مبارک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط دختر باران  | 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.

 

                   «نامت بلند و دينت پر رهرو، اي جاري تر از حيات در پيکر آدمي!»

 

رحلت حضرت رسول اکرم(ص)، شهادت مظلومانه ی امام حسن مجتبی(ع) و شهادت علی ابن موس،امام رضا (ع) را تسلیت عرض می کنم.

 

التماس دعا...

                         

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:35  توسط دختر باران  | 

جمعه سوم اسفند 1386

 بر درخت اقاقیا تکیه می دهی

و برگها می ریزند

برگها كوچك و زرد پناهت مي‌دهند

 ابرها مي آيند و تو بارانها را خواهي ديد

 و پنجره هايي كه هر روز با  حجم تنهـايي آدم

 شكلي دوباره مي گيرند

 با شانه‌هاي خميده تكيه مي‌دهي و نگاه مي‌كني

 صداي تابي كه آرام، مي‌آيد و مي‌رود

 مي‌آيد و مي‌رود...........

 كودكي تاب خورده است و رفته است

 با گيسواني لرزان در باد....و تو

 تو هنوز نگاه مي‌كنـي به رد گامهايي كه بر شن‌ها دويده اند

 بر شن‌ها مي‌دوي امَا،امَا كودكي باز نمي گردد!!!

 بر درخت اقاقيا برگي نمانده است !!!!!

 

        

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط دختر باران  | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.

والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن From your Valentine از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !

منم ولنتاین رو به تمام عشاق تبریک میگم و آرزوی بهترین ها رو براتون دارم

HAPPY VALENTINE

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:52  توسط دختر باران  | 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

  روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود،پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان،در کمال افتخار،با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند...

  قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود،قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد! مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد خندید و گفت: تو حتماً شوخی می کنی...؟! قلبت را با قلب من مقایسه می کنی...؟! پیرمرد گفت درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخم نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من قسمتی از قلبم را جدا کردم و به او بخشیده ام،گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من هدیه داده است که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند،چرا که یادآور عشق میان دو انسان است.

  بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام،اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. این ها همان شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام،پر کنند.

پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟؟؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد...

 

                    

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:12  توسط دختر باران  |